تبليغاتX
صفحه‌ی‌ ســـیزده

صفحه‌ی‌ ســـیزده

یادداشت‌های مریم مهتدی درباره‌ی ادبیات و جامعه

می‌خواستم فقط یک جمله بنویسم و بگویم که بیایید جای دیگر. اما دلم نیامد. این بلاگفا را این‌قدر دوست داشتم و دارم، که نمی‌توانم آخرین یادداشت را همین‌طوری بنویسم. انگار دوست ندارم که خوشی‌ام را از جابه‌جایی زیاد نشان بدهم. اما عیب ندارد... بالاخره بعد از ماه‌ها کلنجار رفتن نوبت دل‌کندن از تدی هم رسید. آشناهای خوبی پیدا کردم از این‌جا، کلی تجربه به دست آوردم، کلی چشمم باز شد. می‌دانید خودتان...

زیاد نمی‌گویم، ماجرای من و این‌جا برای خودش داستانی دارد. دل‌کندن از این صفحه‌ی نیمه‌نارنجی و البته پنل مدیریتِ بی‌دردسر بلاگفا به هر حال سخت است... اما طعم استقلال را هم باید چشید.

بقیه‌اش را جای دیگر بخوانید. آدرس این‌جا را هم عوض کنید لطفاً. همین و دیگر هیچ!

 

صفحه‌ی سیزده دات کام

 

لینک ثابت |   پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386   | 0:59   | 

به هیچ‌کس نگفتم که دلم برایش تنگ شده. کسی باور نمی‌کند. لب‌هایم می‌خندد، صدایم هم خش نمی‌افتد. اما تازه دارم نبودنش را باور می‌کنم. گفته بودم، مهم آن "بودن" بود. نه حالا که تازه دارم به آن خاکی فکر می‌کنم که زیرش خوابیده است و دیگر من هستم و پنهان کردن چیزی که وقت استفاده از فعل‌های گذشته، به گلویم چنگ می‌اندازد و می‌خواهد ببُرد صدایم را، که هیچ نشانی از عزاداری ندارد.

دلم برای نوشتن در این‌جا هم تنگ شده بود. برای همین‌طوری نوشتن. جملات را ول کردن. بدونِ فعل‌های حساب شده. هرسال این موقع، همین‌طورم. عصبی و آشفته. پر از استرس امتحان. چطور باید هشت درس سه‌واحدی را در چهار روز پاس کرد؟ دلم مسافرت می‌خواهد. دلم یک خواب آرام، یک کتاب‌خواندنِ بی‌فکر و خیال می‌خواهد. دوست داشتم این همه سوژه را داستان کنم. داستان ژانر ِ وحشت را هم ننوشتم. نمی‌خواهم فکر کنم به این‌طور ننوشتن. به قانون وبلاگ‌نویسی‌ام. به شخصی ننویسی. به چرت نگفتن. به تلاش برای بودن. بیست‌و‌دو خرداد بود. شبش قرص خوردم و پانزده ساعت خوابیدم. بیدار که شدم در سال پیش بودم. در گرمایش. در اضطرابش. ننوشتم. نوشتم ولی تظاهراتشان را که در خیابان‌ها دیدم، حذفش کردم. یادم افتاد می‌خواست با من بیاید تئاتر شهر. تئاتر ببیند و شاید راهی پیدا کند برای ورود به دنیای صحنه و بازی در تئاتر. نرفتم گودو. دوست نداشتم یاد تولدِ صدف بیافتم و بودن‌اش در آن روز. اصلاً نمی‌خواهم چهلم را بروم سر خاک. نمی‌خواهم بغض را پشت بغض قورت بدهم و وانمود کنم که همچنان هستم برای دیگران. آخ که دلم سفر می‌خواهد. کاش عید را تهران مانده بودم. هوایی شده‌ام. روزه‌ی سکوت می‌خواهم. یاد مردی افتادم که بیست بسته‌ي هروئین را خورده بود و گرفته بودن‌اش. فکر کردم اگر یکی‌شان در معده‌اش باز بشود، می‌میرد. اگر هم پس بدهد اعدام می‌شود. داستانش را می‌خواستم. بیکار شده‌ام. همین دیروز. خبرهای بد را خوب می‌شنوم. راحت شده‌ام. تا ده تیر وقت دارم که بیکار باشم. یادم افتاد که پارسال هم همین روزها بود که تعدیل نیرو شدیم. امروز بچه‌ی‌ فوق‌العاده‌ای می‌خواست برایم شعر بخواند. نخواند. یاد محمدم افتاده بودم. خوب برایم شعر می‌خواند. نمک بچه‌ها را دوست دارم. دنیایشان را هم. دل می‌برند وقتی با سادگی می‌گویند که دیگر می‌توانی از خانه‌شان بروی. شاید همین‌روزها خودم را در یک مهدکودکی، چیزی گم کنم. تا این‌جایش را خواندید؟ نمی‌نویسم بیشتر از این. شاید تا پایان امتحانات. کتاب نمی‌خوانم. چیزی نمی‌نویسم. داستان هم حتا. غلط‌های نگارشی‌ام را هم بی‌خیال شوید. مهم نیست. نه ادبی نوشتن نه درست نوشتن. امتحان دارم. درس دارم... دلتنگم. عجیب دلتنگ.

این روزهای آخر ِ شخصی نویسی‌ام را هم ببخشید. برای آن‌هایی می‌گویم که نمی‌شناسم‌شان و این‌جا را می‌خوانند. و برای آن‌هایی که وقت‌ برایشان طلاست و آمده‌اند این‌ جملات را خوانده‌اند. فروغ چه می‌گفت؟ بر او ببخشایید... حافظه‌ام هم دیگر مرده است. سیاه ننوشتم به خدا. تیره نیست این جملات. لبخند هنوز روی لب‌هایم هست. بغضی نترکیده، شانه‌ای خم نشده. این بنده‌ی خدا هنوز مثل کوه این‌جا نشسته. فقط دلش می‌خواست همین‌طوری بنویسد. بدون رعایت هیچ اصول و قاعده‌ی وبلاگ‌نویسی و احترام به مخاطب. بر او ببخشایید...

لینک ثابت |   پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386   | 23:57   | 

مهلت ثبت‌نام برای کارگاه داستان‌نویسی (۱) حسین سناپور که با همکاری بنیاد فرهنگی هوشنگ گلشیری برگزار می‌شود، تمدید شد.

تاریخ شروع کارگاه یک، از بیست‌ویکم خردادماه، به چهار تیرماه تغییر کرد و علاقه‌مندان تا این تاریخ فرصت دارند که برای ثبت‌نام با شماره‌ تلفن ۰۹۱۲۶۴۳۵۱۵۷ هادی کلهر، تماس بگیرند.

مرتبط:
اطلاعیه‌ی شماره‌ی یک بنیاد گلشیری

لینک ثابت |   شنبه نوزدهم خرداد 1386   | 14:54  

هیچ‌کدام از چیزهایی که در این لیست آورده‌ام، به تنهایی تاثیرگذار نبوده‌اند. اگر قرار بود قاعده‌ی بازی را عوض کنم، قطعاً پسوند "ترین" را حذف می‌کردم. تمام چیزهایی که می‌خوانید، اولین‌هایی هستند که در شرایط روحی و زمانی ِ خاص ِ این روزها به ذهنم رسیدند. ممنون از دوست نادیده‌ام مریم افتخاری عزیز که مرا به این بازی دعوت کرد.

تاثیرگذارترین معلم دوران دانش‌آموزی: سال اول دبیرستان در مدرسه‌ی ایرانی‌های لبنان، یک معلم ادبیات داشتم به اسم آقای عبدالرضا بردبار. به جرات می‌توانم بگویم کاشف ذوق ادبی من بود. هنوز هم هفته‌ای یک‌بار یادش می‌افتم. امیدوارم هنوز این‌جا را بخواند...

تاثیرگذار‌ترین روزها در پنج‌سال اخیر: بدون هیچ توضیح، بیست‌و‌دوم و بیست‌و‌سوم خردادماه سال ۸۵.

تاثیرگذارترین فضاهای منفی: فضای مسموم و بیمار وبلاگستان و مشتقاتش و صد البته دانشگاه سوره.

تاثیرگذارترین فضاهای مثبت: فضای کلاس نقد ادبی که ترم پیش در دانشگاه گذراندم، جو خوابگاه دانشگاه تربیت مدرس کرج، همه‌چیز ِ باشگاه سنگ‌نوردی امجدیه و فضایی که امسال، تمام عید را در آن گذراندم.

تاثیرگذارترین کتاب: جامعه‌شناسی خودمانی نوشته‌ی حسن نراقی؛ چون بدون هیچ تعارفی به من فهماند که عجب ملت بی‌خودی هستیم!

تاثیرگذارترین دوران زندگی تا الان: گذراندن تمام دوران بلوغ و نوجوانی در آزادی ِ مطلق خارج از ایران که هرچه بدبختی این روزها می‌کشم از تجربه‌ی زندگی در آن فضاست.

امیدوارم میترا خلعتبری، بی‌تا و بهنام ِ کافه‌تیتر، ریتا اصغرپور و حامد حبیبی اگر تا به‌حال در این‌باره ننوشته‌اند، دعوتم را بپذیرند.

پی‌نوشت:
ندیده بودم، و نمی‌دانستم که خانم صابری عزیزم هم مرا به این بازی دعوت کرده بودند. ممنون و شرمنده‌ام به خدا...

لینک ثابت |   شنبه دوازدهم خرداد 1386   | 0:18   |